چیزایی ک میخواد رو میدم بهش ! . چی میخواد؟
یه دختر منطقی و بیخیال که هیچ چیزی عین خیالش نیست و حرص نمیخوره . یه دختری که احساسش وقتی فعال میشه که بحث احساساتی باشه نه اینکه هر چیز بی ربط و با ربطی رو بهش ربط بده و قربون صدقش بره .
دیگه هیچوقت احساساتی باهاش حرف نمیزنم و هی الکی قربونش نمیرم ! از اینجا به بعد اگه از حسش چیزی گفت میگم . نگفت نمیگم . از این به بعد نگرانش نمیشم که چی میپوشه و چی میخوره و چیکار میکنه . دیگه موقع خرید و ارایش و لباس پوشیدنم به این فکر نمیکنم که از چی خوشش میاد و از چی بدش میاد . دیگه به این فکر نمیکنم که چجوری باید خوشحالش کنم . دیگه نمیخوام انقدر خوب باشم که به جای قدردانی و تشکر و مهربونی کردن بهم بگه همه ی این خوبیات اَداس ! دیگه به هیچ کدوم از حرفاش فکر نمیکنم . که اگر حرفاش بد باشه اعصابمو میریزه بهم و اگه خوب باشه دلم میره براش . که هیچکدوم به نفعم نیست . دیگه سعی میکنم کمتر بهش فکر کنم تا کمتر دلم براش تنگ بشه . دیگه اجازه نمیدم یه سری کارارو انجام بده . دیگه به خودمم اجازه ی انجام یه سری کارارو نمیدم . از این جا به بعد مثه یه آب راکد میشم که وقتی سنگی چیزی پرت کنه متلاطم میشه و در غیر اینصورت ساکنه و بی تحرک. من الویت زندگیش نیستم که اگر بودم وضع من این نبود . که اگر بودم الان جای اینکه تو غاز خودمو حبس کنم و یه پتو بکشم تو سرم و با چشای اشکی و با یه عالمه بغض تند تند تایپ کنم ، الان بالا بودم و داشتم مسخره بازی در میاوردم و خوش میگذروندم . از اینجا به بعد چیزی نسبت به اون نمیخواد تغییر کنه . چیزایی که عوض میشه از طرف منه . توجهام عوض میشه . نگاهام عوض میشه . همه چیزم عوض میشه . نه که بد شم . نه . من دل بد شدن باهاشو ندارم . همونجور که دیگه دل خوب شدن باهاشو ندارم . عادی میشم . میشم یکی مثل خودش که ساعت ۱۱ وقتی خوابش میاد یهو یادش میوفته که یکی تو زندگیش هست که باید بهش شب بخیر بگه . صبا یه صب بخیر و جاییم خواست بره یه اطلاع بده . پارسال که رفته بودم همدان انقدر ناراحت بودم ک اون تو خونس و من دارم میرم گردش انگار چوب میکردن همه جام . عزا گرفته بودم بعد الان بهش میگم سه روز بدون من راحت میشی ذوق میکنه میگه اره چه کیفی کنم . حرفی ندارم . دیگه نه نسبت به کاراش حرفی دارم نه نسبت به حرفاش نظری ! منم میخوام مثه خودش فاز به فاز بشم و هیچوقتم عین خیالم نباشه که دارم چیکار میکنم . اگر گنده گند بزنم و اگر خوبه گل کاری کنم . همه ی این چیزایی که دارم میگم گفتنش برام سخت بوده و با کلی کلنجار رفتن دارم میگمش . میگم چون چاره ی دیگه ای ندارم . میگم چون باید یجوری اروم بشم و وقتی کسی نیست ک آرومم کنه ، خودم باید اینکارو کنم . نه بابت اینکه میخوام خودمو اروم کنم ناراحت نیستم . یکم متاسفم . همین . برای اینکه قوی بودمو بخاطر یه سری چیزا از قوی بودنم دست کشیدم و شدم یه دختر لوس ک میخواد خانوم باشه برای یارش . اما درک یه سری چیزا خیلی سخته . دوباره میشم همون محیول قبل حتی بهتر حتی محکم تر . متاسفم از اینکه اینجوری دلم گرفته . متاسفم از اینکه حس میکنم تنهام . متاسفم از اینکه خیلی چیزارو حس میکنم . متاسفم که انقدر متاسفم ... .
حرفام یادم رفت .
خیلی حرف داشتم . خیلی زیاد . ولی بیخیال . من باید بلند شم ..
و چقدر زدنه این حرفا واسه قلبم سنگین تموم شد .
بسته ی قرصی که میخواستم دست نخورده بمونه آخراشه .
من خوب میشم . من درست میشم . چون راه بهتر دیگه ای سراغ ندارم .
خدایا کمکم کن .
برچسب:
نویسنده: نیکا جعفرینژاد